
میلما یه جوری بود. میلما بی صدا گریه می کرد. صدای اذان می آمد اما میلما همچنان بی صدا گریه می کرد. میلما کنار حوض وضو می گرفت و همچنان بی صدا ... بفرما فاتحه داره ... همین طور که سرش را بالا می آورد بوی شیرینی کشمشی تازه را بهتر می فهمید. میلما یک شیزینی از توی جعبه برداشت. آرام شیرینی را به دهانش برد. هنوز گرم بود. اشکال شیرینی تازه اینست که زود تمام می شود. خواست قدم بردارد که پایش به لوله کنار حوض خورد. یاد آورد که وضو می گرفته است. مانده بود مسح سر کشیده بود که بوی شیرینی تازه به مشامش خورد یا نه. میلما کنار حوض ایستاده بود و فکر می کرد. میلما ایستاده بود، فکر هم می کرد. میلما گریه نمی کرد حتی بی صدا.