تبليغاتX
میلما بی صدا گریه می کرد
میلما فقط راه می رفت. میلما درد هم داشت. درد بزرگی که اگر می گفت بیشتر هم می شد. میلما ناله نمی کرد. سکوت کرده بود. سکوت کرده بود و راه می رفت. چشم هایش می سوخت. گلویش هم می سوخت. تحمل می کرد. میلما نمی دوید. میلما ساکت‌ و آرام فقط راه می رفت.
+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/06ساعت 12:47  توسط مهدی صفارپور  | 

میلما یه جوری بود. میلما بی صدا گریه می کرد. صدای اذان می آمد اما میلما همچنان بی صدا گریه می کرد. میلما کنار حوض وضو می گرفت و همچنان بی صدا ... بفرما فاتحه داره ... همین طور که سرش را بالا می آورد بوی شیرینی کشمشی تازه را بهتر می فهمید. میلما یک شیزینی از توی جعبه برداشت. آرام شیرینی را به دهانش برد. هنوز گرم بود. اشکال شیرینی تازه اینست که زود تمام می شود. خواست قدم بردارد که پایش به لوله کنار حوض خورد. یاد آورد که وضو می گرفته است. مانده بود مسح سر کشیده بود که بوی شیرینی تازه به مشامش خورد یا نه. میلما کنار حوض ایستاده بود و فکر می کرد. میلما ایستاده بود، فکر هم می کرد. میلما گریه نمی کرد حتی بی صدا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/22ساعت 1:11  توسط مهدی صفارپور  |